اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش
نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در
جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای
تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی
زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با
پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در
آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و
من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می
پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬
بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی
زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
گاه به گاه
٬ با اتوبوس
٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬
و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از
آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم
بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از
تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی
خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا
، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر
از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح
عریانش را دوست می داری .
نخواهد کرد.....
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی
٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن
٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند
٬ بپرس
٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت
٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش
بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام
٬ فقط اين
نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای
ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی
آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد
.
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه
این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما
همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال
یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار
٬
سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .![]()
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی
بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این
الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته
ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای
تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می
توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و
هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او
عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش
باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر
این روزها موسیقی در ایران در بین جوانان حرف اول را می زند و در این میان موسیقی رپ یا موسیقی هایی که به اشتباها رپ شناخته می شوند بیشترین طرفداران را دارد. موسیقی رپ در واقع اصلی ترین موسیقی در بازار روز ایران شناخته می شود چنانکه خواننده های پاپ ایرانی نیز با توجه به علایق طرفداران موسیقی رپ را چاشنی خود می کنند ولی متاسفانه بسیاری از این موسیقی ها فاقد مضمون اساسی هستند. این جا سعی می کنم به چند خواننده رپ از نظر خودم بپردازم.رپی که به عنوان اعتراض جامعه شناخته میشود نه هیپ های و ... .
شاهین نجفی:
شاید بتوان شاهین نجفی را رپر معترض سیاسی خواند چنانکه همه آهنگهایش به نوعی اعتراض سیاسی تلقی می توان کرد. شاهین روی شعر یک آهنگ بسیار دقت دارد و از این رو گاه بسیاری از رپرها را به باد انتقاد می گیرد. او برخی اشعار سبک در رپ امروز را مورد نقد قرار می دهد. شاهین همانگونه که پفته شد یک شخصیت سیاسی داشته و اصالتا بچه بندر انزلی است ولی ساکن آلمان است و در حمایت از مردم ایران در مجامع سیاسی آن کشور که غالبا توسط ایرانیان برگزار می شود شرکت کرده و بیانیه حمایت صادر می کند.
سروش لشگری (هیچکس):
شاید بتوان او را مشهورترین رپر اجتماعی در ایران خواند. او که فارق التحصل کارشناسی مترجمی انگلیسی است ابتدا رپ را با خواندن رپ های انگلیسی شروع کرد ولی سپس برای اینکه بتواند با طیف وسیعتری از جامعه ارتباط برقرار نماید به رپ فارسی روی آورد و با ظهور او می توان گفت رپ در ایران معنای اجتماعی پیدا کرد.
او گاه به افکار و گاه به وضع موجود اجتماعی می تازد و زبان رپ را خوب می شناسد و با طف وسیعی از جامعه جوان ایران ارتباط برقرار کرده است. چیز شایان توجه در کارهای او فاصلی های نسبتا طولانی مدتی است که بین انتشار آهنگ ههایش وجود دارند. او متولد و ساکن تهران است.
یاسر (یاس):
یاس که اصالتا اهوازی و ساکن تهران است با اشعار و رپ اجتماعی اش شناخته می شود. او گاه شمه از زندگی شخصی اش را در اشعارش وارد ساخته و در واقع با شنوندگانش درد و دل می کند.
اعتراض او نیز غالبا بصورت اعتراضات اجتماعی است که گاه رفتارهای بد، طرز برخوردها و اخللاقیات را نیز مورد انتقاد قرار میدهد.
عرفان:
عرفان نیز متولد تهران است ولی ساکن آمریکاست. او نیز به همه جا بالاخص به رفتارهای شخصی می تازد.
او نیز از رپر های موفق است
ساسان (ساسی مانکن):
ساسان یافته متولد 1366 اهواز و ساکن کرج است. او کسی که اعتراض بسیاری را بر انگیخته و در عوض طرفداران بسیاری را نیز در ایران پیدا کرده که غالبا از قشر دختران یا نوجوانان دبیرستانی اند چنانکه برخی طرفدارانش به اشتباه موسیقی هیپ هاپ و پاپ او را به عنوان رپ می شناسند و خود او نیز آنرا رپ 6.8 می خواند. البته این گونه رپ در همه جای دنیا مرسوم است اما نه با این ساختار کلامی موجود.رپ او را می توان یک رپ هیپ هاپ با ساختار شکنی درونی رپ خواند. موسیقی بلینگ بلینگ (Bling Bling) بهترین نام برای سبک موسیقی اوست.
موسیقی او اگرچه می تواند طرفداران بسیاری را جذب کند ولی این نوع موسیقی هیچگاه نمی تواند موسیقی ای ماندگار باشد و می توان آن را موسیقی آجیل و کشمش, موسیقی اتومبیل و موسیقی شادی جمعی خواند یا همان هیپ هاپ.
ابتدای کار او با خواندن کارهایی به تقلید از سروش (هیچکس) آغاز شد و سعی اولیه او خواندن این گونه کارها بود اما با انتشار چند کار اولی که انجام داد و عدم مقبولیت جامعه را دریافت با تغییر اسلوب موسیقی اش می تواند گفت به سبکی اختصاصی برای خود رسید که می توان آن را موسیقی پاپ سبک خواند که متاسفنه امروز در بسیاری موارد دیده میشود و حتی سایت کریتیک نیز مطالبی به قبم مریم اصفهانی تحت عنوان رنانه نگری/ فمینیسم در این موارد دارد.
این روزها ساسی مانکن یکی از ابزارهای اساسی درک ادبیات و علایق جوانان، نوجوانان و حتی کودکان شده است. اصطلاحاتی که به کار می برند، نحوه صحبت کردنشان درباره دختران، جمله هایی که روی در و دیوار یا اسکناسها مینویسند، اشعار طنز سیاسی-اجتماعی که می سرایند و… خلاصه ادبیات ساسی مانکنی اینجا، ادبیات ساسی مانکنی آنجا، ادبیات ساسی مانکنی همه جا! این اتفاق البته قبلا هم در مورد ترانه های بعضی خوانندگان جوان پسند افتاده بود، اگرچه محتوای هیچیک تا به این پایه مبتذل نبودند، ولی آنها هم برای مدتی از رواجی اینچنینی برخوردار شدند.شگفتی من اما بیشتر از بابت مخاطبان دختر ساسی مانکن و دوستان است نه خود آنهاهمانطور که گفتم این چیزها همه جا هست و اصولا قضاوت درمورد آن، چه از نظر موسیقی و چه از نظر اجتماعی کار من نیست. حرف من درباره دختران نوجوان و جوانی است که دیوانه این ترانه ها هستند و هرکجا حرف موسیقی به میان می آید از عشقشان به رپ و ساسی مانکن و حسین مخته و علیشمس میگویند و اسامی آنها را جز فیوریت سینگرهایشان می آورند و در واکنش به چنین اشعاری نه تنها احساس بدی بهشان دست نمیدهد که در کوییزهای فیس بوکی شرکت میکنند تا مشخص کنند جز کدام دسته از داف ها هستند و ... .
ساده انگاری است اگر خیال کنیم آنها اصلا دقت نمیکنند به ترانه های آهنگهایی که ساعتها بدون خستگی با آنها می رقصند و آنها را زیر لب زمزمه میکنند. من فکر میکنم این آهنگها برای نوجوانان و جوانان جذاب است چون امکان تعریف جدیدی در اختیارشان گذاشته که چندان با تعاریف گذشته منافاتی ندارد در عین اینکه اهمیتشان را پر رنگتر کرده است. آنها میتوانند خودشان را به عنوان یک داف خوشگل و خواستنی تعریف کنند. یک تعریف جدید در راستای سایر تعریف های مذکری که از زن داده میشود. تعریف مدرنی از زن که منافاتی با آموزه های سنتی درباره او ندارد، فقط کمی وقیحانه است که همین هم آنرا با کلاس تر، جذاب تر و وسوسه انگیزتر میکند. دقیقا به چیزی اشاره میکند که باید بکند، که همواره وجود داشته و همواره همه چیز یک زن بوده اما مورد اشاره واقع نمی شده است. جامعه مردان دارد آنها را می بیند و به آنها موضوعیت میدهد: آنها داف هستند و همین بودن برایشان کلی هیجان انگیز است، آنها خوشحالند که دارند دیده میشوند
برای
همین هم نمیتوان یک طرفه به قاضی رفت و گفت:« دخترهای ما حتی آنقدر غرور و
شخصیت ندارند که در مقابل اینهمه توهین و تحقیر و تمسخر و فحاشی کمی
مقاومت کنند…» شخصا تاسف میخورم وقتی میبینم که از پسربچه دوازده ساله تا
مرد سی و چند ساله میگویند و مینویسند و میخوانند که «مرد برای هضم دلتنگی
هاش؛ گریه نمیکنه قدم می زنه» و اینگونه احساس غرور و شخصیت میکنند در
حالیکه دختربچه ها ی هفت هشت ساله و خانمهای سی و چند ساله در حالیکه قر
می دهند زمزمه میکنند:«…….؛……..» (کدومشو بنویسم؟) نه اینکه با آن تعریف
مردانه همدل باشم، فقط میخواهم به عمق تفاوت تعاریف جنسیتی دراجتماع اشاره
کنم
قبلا
هم گفته ام زمانهایی که آدم فرصت میکند و سرکی در میان اجتماع دختران
معمولی از خانواده های معمولی میکشد و از علایقشان و دلخوشی هایشان پرس و
جو میکند دوباره و هرباره متوجه میشود که زنان ما هیچ تعریف مستقلی از
خودشان ندارند و همچنان خودشان را با معیارهای مذکر می سنجند. هر آنچه
پسند آنها افتد برایشان خواستنی است چراکه در واقع آنها هیچ کس نیستند آنها چیز هستند و اتفاقا اینطوری بهتر است چون به کسی هم برنمیخورد،حتی به خودشان
زندگی
فریدون فرخزاد در پانزدهم مهرماه ۱۳۱۷ در چهارراه گمرک تهران متولد شد . مدتی در دبستان رازی و بعد دردبیرستان دارالفنون درس خواند و سپس به آلمان رفت. در مونیخ ؛ وین و برلین حقوق سیاسی خواند . تز خود را دربارهٔ تأثیر عقاید مارکس بر کلیسا و حکومت آلمان شرقی نوشت و با درجه (M.A) از دانشگاه مونیخ فارغ التحصیل شد.
فرخزاد در سال ۱۹۶۲ در مونیخ با آنیا عروسی کرد و در سال ۱۹۶۳ اشعار آلمانی وی از طرف ناشرین بزرگ کتاب آلمان بهعنوان بهترین اشعار سال برندهٔ جایزه شد؛ و در کتابی که همه ساله منتشر میشود آثار فریدون فرخزاد در ردیف ده شاعر و نویسندهٔ سال چاپ شد . در سال ۱۹۶۴ اولین دیوان شعر او بنام (زمانی دیگر) به زبان آلمانی انتشار یافت و جایزهٔ ادبیات را گرفت . سپس در ۱۰ مجموعه شعر چاپ شد که یکی از آنها عنوان بهترین اشعار یک قرن آلمان را بخود اختصاص داد . آن کتاب ، در ردیف آثار گوته و شیللر قرار گرفت . شعری که دربارهٔ برلین سرود جایزهٔ ادبیات برلین را گرفت. وی عضو آکادمی ادبیات جوانان مونیخ شد و در سال ۱۹۶۶ به رادیو تلویزیون مونیخ رفت ، و در تلویزیون مونیخ یک سلسله فیلم رنگی تهیه نمود . در ۱۹۶۷ روی موزیک فولکور ایران ؛ موزیک مدرن ساخت و با این موزیک به فستیوال موزیک اینسبورگ اتریش راه یافت که جایزهٔ اول را هم دریافت نمود. در همان سال امتحان دانشگاه خود را هم داد و در رشتهٔ حقوق سیاسی با درجه عالی فارغ التحصیل گردید . فریدون فرخزاد بجز زبان آلمانی و انگلیسی ، مختصری نیز فرانسه میدانست.»
فريدون فرخزاد ، به جز مدرک علوم سياسى ، شاعر ، نويسنده ، هنرپيشه ، خواننده ومبتكر چندين برنامه و شو تلويزيونى، از جمله شو موفق «ميخك نقره اى» در ايران بود.
كتاب شعر : «در نهايت آغاز جملهاست عشق» به فارسى ، و كتاب شعر ديگرى به زبان آلمانى از آثار اوست. آخرين كتاب او به نام «من از مردن خسته ام» در مورد قدرت طلبى عناصر مذهبى بود.
فرزندش رستم ، از آنيتا ، همسر آلمانى (همسر اول) اوست . دومين همسر او ايرانى بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ، مجبور به زندگى و مبارزه مخفى و بالاخره ترك وطن شد . در كشور هاى مختلف همراه با ميليونها ايرانى ديگر طعم آوارگى را چشيد تا نهايتأ در آلمان كه قبلأ از آنجا فارغ التحصيل شده بود، نخست درشهر هامبورگ و در آخر در شهر بن ، ساكن شد .
در سال هاى جنگ ايران و عراق ، دو بار به اردوگاه اسراى ايرانى در عراق ، سفر كرد و برخی از نوجوانان اسير ايرانى را به اروپا انتقال داد، كه با خانواده هاى پذيراى ، ايرانى و اروپائى به زندگى پرداختند. در فيلم«وين عشق من» در كنار هنرپيشه معروف زن اتريش ، نقش يك حزب اللهى را ايفا كرد. ازآن پس بر عليه جمهورى اسلامى به افشاگرى پرداخت. وی سرانجام با ۴۰ ضربه متعدد چاقو در منزل خویش در بن به قتل رسید.
پنجشنبه ساعت يازده شب، ۱۶ مرداد ۱۳۷۱ - ۶ اوت ۱۹۹۲ ، در شهر بن آلمان درمحل سكونتش جسد او را يافتند.
و احمدی نژاد رئیس جمهور شد...
هر روز که در شهر می چرخم سخن از انتخابات است. هر جا می روم پرچم سبز می بیند، دست بند های سبزی که بر دستان جوانان بسته شده، راهپیمایی های آرامی که بر گزار میشو د. چقدر زیباست اتحاد. همه جا اتحاد می بینم. همه برای یک تغییر مهم آماده شده اند. اقشار و اصناف گوناگون دوشادوش هم اند.
روز انتخابات فرا می رسد. خیل میلیونی مردم در انتخابات صحنه هایی بی نظیر به معرض نمایش می گذارند. همه برای تغییر آماده اند. باهم مناظراتی سالم براه می انندازند. رای گیری با شکوه پایان می پذیرد. همه ملت ایران شب بیدارند تا ببینند سر نوشت کشورشان را. سبز ها به خیابان ریخته و شادی کرده و جشن پیروزی می گیرند و احمدی نژاد رئیس جمهور می شود... .
به جرات می توانم بگویم شاید بهترین برنامه ای که تاکنون از صداو سیمای جمهوری اسلامی شاهد آن بوده ام مناظره ی موسوی و احموی نژاد که شب قبل انجام شد بود. مسائلی که در این مناظره مطرح شد بسیار قابل توجه بود و حتی خبر گزاری بی بی سی فارسی دقایقی بعد به تحلیل ان پرداخت و خود من نیز بعد از دقایقی در اینترنت جیتجو ککردم و اخبار مناظره بلافاصله همزمان با مناظره در خبرگزاری های بزرگ داخلی و خارجی طیف وسیعی از اخبار را منتشر کرد. عکس العملهای دوظرف مناظره در خور توجه بود. حتی خارج از محوطه صدا و سیما طرفداران هر دو جناح گرد آمده و هر یک به طرفداری از خود می پرداختند. اخباری از اعتراض های خانواده هاشمی رفسنجانی و سایر کسانی که آقای احمدی نژاد از آنها نام برده بود در خبرگزاری ها به چشم می خورد.
و اما بپردازیم به مناظره. هر چند فحوای اصلی مناظره از طرف آقای احمدی نژاد شروع شد ولی به نظر برنده این مناظره آقای موسوی بود چرا که با صبر و حوصله و بدور از شتاب به پاسخ گفتن به آقای احمدی نژاد پرداخت و آقای احمدی نژاد در مقابل به دولت های پیشین و دولت قدیم آقای موسوی اشاره می کرد و حتی زمانی که ادعا کرد آقای خاتمی واقعا دکتری دارند و از خانم آقای موسوی به عنوان کسی انتقاد کرد که از دانشگاه ها مدرک جعلی گرفته و حتی تصویر او را نشان داد. به نظر می رسد این رفتار آقای احمدی نژاد حتی انتقاد بسیاری از طرفدارانش را در پی داشت چرا که استفاده از اسامی و حتی ناموس یک شخص سیاسی بلند رتبه کار بسیار نا پسندی بود و از جانبی خود او رویه آقای کردان را به فراموشی سپرده بود. سوالی که مطرح است این است که آیا آقای احمدی نژاد برای جمع اوری این اطلاعات از کسانی بهره نجسته که در کابینه اش و دولت اش اند و این یعنی استفاده شخصی لاز افرادی که از بیت المال حقوق می گیرند.
نکته قابل توجه اینکه زمان ننیز به نفع آقای موسوی بود چنانکه سخنان پایانا مال او بود و در مقابل آقای احمدی نژاد از آخرین فرصتش برای بردن اسامی عده ای استفاده کرد که در تمام دنیا انتقادهایی را در بر داشت. چرا که نام بردن از شخصی بدون حضور او و خارج از قواعد قضایی جایز نیست و حتی صدا و سیما پیشتر اعلان داشته بود هیچ نامزدی حق بردن اسامی را ندارد. آقای احمدی نژاد بسیار سعی داشت زمان این مناظره بیشتر باشد چون هر لحظه خود را بازنده می دید و از طرفی اعتقاد داشت چهار سال او را کوبیده اند و حالا 45 دقیقه به او زمان دفاع داده اند.
چیزی که من از این مناظره در یافتم اسستثنایی بودن آن در بین برنامه های سانسور شده صدا و سیماست. البته چنین به نظر می رسد با توجه به انتقادهای تند آقای رضایی و کروبی از آقای احمدی نژاد مناظره های آنان جذاب تر نیز باشد به شرط اینکه اگر ها را کنار بگذاریم.
رهبر انقلاب ساعتها بعد طی سخنانی شیوه مناظره را برای مردم و نامزدها تشریح کرد.
نشان فروهر
(نشريه فروهر، شماره 10، سال 1362، رويه 929)

از آغاز سال ٦٢ نشان فروهر را نه آن چنان كه در پيش روا بود، براي ماهنامه برگزيديم. و در اين زمان پرسشهاي فراوان به هم پيوست كه چرا چنين دگرگوني در آن رخ نموده است و پاسخ آن را به شماره ويژه نوروز و فروردينگان افكنديم كه اينك آنرا فرا روي داريد .
(مجله فروهر شماره ١٠، سال ١٣٦٢، فريدون جنيدي)
در گاثاها نامياز فروهر نيامده است و تنها در يسناهات ٢٦ و در فروردين يشت به اين نام برميخوريم. در بندهاي چهارم يسنا، هات ٢٦ از پنج بنياد يا پنج نيروي مردمان ياد ميشود، و اين پنج نيرو: جان، دين، بوي، روان و فروهر است.
جان در اوستا، اهو، سرمايه زندگي است.
دين در اوستا دئنا از ريشه " دي " برآمده است و همان " ديدن " و نگرش دروني است كه مردمان به بيرون و فراخناي جهان دارند! و به سخني ديگر پيوندي است كه هر زنده و باشنده با آفرينش و جهان استوار ميكند. و اين بجز از كيش و آيين است كه فرمان آن از جهان بيرون به اندرون مغز و انديشه و روان ميآيد .
بوي[1] همان است كه از بساوايي و شنوايي و چشايي و ... بر ميآيد و كارهاي تن را سامان ميدهد و هوش و وير[2] و جز آن وابسته بدان اند .
بوي در اوستا بَئوذَ و در پهلوي بُوذ (همسنگ تُند) درفارسي دري بوي (به همان سنگ) خوانده ميشده است .
روان در اوستا اوروَن است و گزيدن نيكيها از بديها و پالايش انديشه از پليديها با او است. و همان است كه در جهان مينوي (انديشه، معنوي) بهره درستكاريها يا زشتكاريهاي خويش را ميبيند! پنجمين نيروي پديد آورنده مردمان، فروهر است كه در اوستا فَرَوشي و در فارسي فرَوَرد است و نام فروردين و فروردينگان از آن برآمده است، و با آنكه نام فارسي آن در نوشتههاي نخستين چنين است، امروزه در نزد ما همان نام پهلوي آن روان است زيرا كه موبدان و نويسندگان و گزارندگان نامههاي ديني و اوستا همگان آنرا به پهلوي مينوشتند و ميخواندند .
چنانكه ديده ميشود برخي از پديدههاي هستي داراي برخي از اين پنج نيرو نيستند و از آن ميان مردمان همگي اين پنج نيرو را دارند .
درباره اين كه فروهر چيست و چه را ميرساند سخن بسيار گفته اند. چون: نيروي پيش برنده، نيروي پروراننده، نيروي روياننده يا بالنده، نيروي گرونده و بارآور، نيروي پناه دهنده و نيروي نگهبان مردمان. [3]
بدين گفتارها ميتوان اين را افزود كه: بخش دوم اين واژه در پهلوي " وهر " همان است كه در فارسي بهر و بهره و بخش را ميرساند. ايرانيان از بخش و بخت چيز ديگري را نيز ميخواستند گفت، و آن بخشي است كه از دهش يزداني و جهاني بهره مردمان ميشود و اين هنوز در واژههاي خوشبخت و بدبخت آشكار است.
بخش نخست فْرَ نيز جنبش به سوي پيش را ميرساند و هنوز در واژههاي فردا[4]، فرجام، فرا، ... زنده است. بنابراين ميتوان گمان بردن كه فروهر بهري از آفرينش ايزدي است كه از جهان فرورهران به مردمان ميرسد و با همان بهر است كه همه جنبههاي زندگي آنان از هوش و بشن و بالا و نيرو و توان پديد ميآيد و پرورش مييابد و پس از مرگ نيز پاك و بي آلايش به سوي خرد هستي بخش - اهورامزدا - باز ميگردد.
دربُندَهِش که دفتري تازه است و گفتارهاي تازه را همراه برخي گفتههاي کهن در خود دارد، چنين آمده است كه اهورا مزدا پيش از آفرينش جهان، فروهران را بيافريد و پس از سه هزار سال از رويِ آن جهان مينوي، اين گيتي را پديد آورد. اين انديشه پس از اسلام نيز در گفتار ابوسعيد ابولخير خود را مينماياند. چنانكه در هيچ يك از گفتارهاي پهلوي نيز تا آن جا كه من ديده ام چنين روشن آن را باز نگفته اند.
شيخ ما گفت خداوند تعالي پيش از آنكه اين كالبدها را آفريند، جهان را به چهار هزار سال بيافريد. و در محل قرببداشت و آنگاه ازآن نوري بريشان نثار كرد و او دانست كه هر جاني را از آن نور چه نصيب يافت. و آن نصيب ايشان را نواخته ميداشت. تا در آن نور ميآسودند و در آن پرورده ميگشتند و كساني كه در اين دنيا يا يكديگر شان انس و قرار باشد و اين جا با يكديگرشان نزديكي بوده باشد، و اين جا دوستدار يكديگر باشند، ايشان را دوست خداي گويند. و بر آن باشند كه براي خداي يكديگر را دوست دارند. و آنگاه هركه خداي را جويد، بدان طلب، به يكديگر بوي برند[5]
و همين انديشه است كه جهان مثالي افلاتون را پديد ميآورد و بدين روي افلاتون و همه آنان كه در جهان پيرو او هستند همگي پيرو انديشههاي ايراني اند .
اكنون باز گرديم به آنچه به گمان من، بهر و بخش مردمان است و از پيش روشن شده است. چنانكه باغباني كه هسته باداميرا در زمين ميكارد از پيش ميداند كه آن دانه پس از بررُستن چه درختي خواهد شد و چه ميوه اي خواهد داد و نشان همه برگها و شاخهها و ميوههاي آن از پيش در نهانخانه جان آن هسته بادام نوشته شده است و چنين است فرزندي كه در زهدان مادر پديد ميآيد ... و همه آفرينش و هستي و جان جهان ... اما اگر دستي، شاخه اي از آن درخت را ببرد باز نشان آن شاخه در ديگر ذرههاي آن درخت هست. چنانكه نشان رنگ چشم مردمان در سلولهاي پوست و پا و استخوان نيز هست. و از همين روي است كه فردوسي درباره جهان آفرين ميگويد:
ز نام و نشان و گمان برتر است / نگارنده بر شده گوهـر است
اوست نگارنده گوهري كه بالا ميگيرد و پرورش مييابد. و همگي گوهرهاي پرورش يابنده جهان، فرمان نخستين را براي چگونگي بالا گرفتن و پرورش يافتن، از وي دريافته اند. و جهان با اين پرورش رو به سويي دارد كه از ديدگاه ما پنهان است .
اين بود آن چه كه من به گفتارهاي پيشين افزودم. اما سخني كه همگان در آن همراي اند اينست كه: فروهر نيرويي است كه از سوي اهورامزدا در مردمان نهاده شده است و پس از مرگ پاك و بي آلايش به سوي او باز ميگردد.
در دفترهاي ديني ايراني هيچ گاه ديده نشده است كه براي فروهر نشاني كشيده يا از چگونگي آن ياد شده باشد و از دورانهاي پيش از هخامنشيان نيز نشانه اي از آن در بازماندههاي باستاني پيدا نشده است، و نخستين نشانههاي آن از هنگام هخامنشيان پديدار ميشود. پس بايستي باورکردن كه اين «نشان» از آن دوران، درفرهنگ ايراني پذيرفته شده است.
چرا گفته شده است كه آن را پذيرفته ايم، زيرا كه پيدايي آن از ايران زمين نبوده است و كشورهاي زمان باستان با برداشت از فرهنگهاي يكديگر، آرام آرام آن را پديد آورده اند، و هخامنشيان كه در ساختن تخت جمشيد از هنرها و آيينهاي ديگران ياري جسته اند آن را از آشوريان گرفتند و چنانكه ميدانيم هخامنشيان آيينهاي مردمان كشورهاي شكست خورده را گراميميداشتند و به بتها و خدايان ديگران كرنش ميكردند تا آن جا كه در مصر بديدار و ستايش گاو آپيس نيز رفتند و شايد، اين، از آن روي بود كه مردمان شكست خورده كه فرمانروايان كشور خود را از دست ميدادند، دلخوش بدان باشند كه با پيروزي ايرانيان كيش و آيين شان گراميو پا برجاي هست. و از همين روي است كه در نگارههاي تخت جمشيد گاو بالدار آشوري و ديگر جانوران افسانه اي يا خدايان كشورهاي ديگر نيز ديده ميشود.
در اين دو نگاره كه از الواح بابل نوشته « ادوارد شي يرا » ترجمه علي اصغر حكمت برداشته شده است، خداي آشور ديده ميشود كه در يكي تير و كماني به نشانه جنگجويي و پيروزي آشوريان در دست دارد و در ديگري چهره مهر و نيرو و توانايي و پادشاهي در دست اوست كه آن را از آيين مهري ايرانيان گرفته اند و خداي آشور در ميان گرده خورشيد پيداست و چنانكه ميدانيم آشوريان « شِمِشْ » يا خورشيد را خداي خويش ميدانستند .
از خورشيد در يشتها با نام اروند اسب يا دارنده اسب تيز رو ياد شده است و آن نشانه تيز روي خورشيد است و آشوريان آن را تيزپرواز ميدانستند و بدان روي براي وي پر و بال كشيدند تا پرواز آن را در آسمان نشان دهند.
هخامنشيان كه در ساختن تخت جمشيد شكوه بيشتري ميخواستند، بالهاي اين نشان را كشيده تر كردند و پيكره انسان نماي آن را از ميان خورشيد بيرون كشيدند و آن را بدين گونه در بسياري جايها به كار بردند.
در اين نگاره چنانكه ديده ميشود افزون بر بال و پر، دو اندام ديگر آمده است، و اين به چه روي است؟ و از كجا آمده است؟
دراين نگاره كه از سومر باستان بدست آمده است ديده ميشود كه دو شاهين به يكديگر پيوسته (كه برخي آن را شاهين دو سر مينامند) دو خرگوش را بچنگال گرفته اند، و اين نشانه پيروزي شاهين تيز پرواز بر ديگر جانداران است .
همين انديشه در ساختن اين پيكره آشوري ديده ميشود كه شاهين كه سرِ شير دارد، دو گوزن را بچنگال گرفته است .

همين كار، در يكي ازنگارههاي تخت جمشيد بر دست شاهيني انجام ميگيرد.
رويه ٤ perspolis marq
اما نگاره سومري با دو خرگوش در تخت جمشيد نيز ديده ميشود كه در آن پاهاي شاهينها و بخشي از پشت خرگوشان، بهمان گونه ديده ميشود. (همان، رويه ٥)
و همين پاهاي شاهين است كه با چنگالهاي آن در نگاره سوم اين گفتار به روشني ديده ميشود و كم كم در ديگر نگارهها به گونه چنبره در آمد.
اين بود تاريخچه پيدايي اندامهاي اين نگاره اما، بازنگري ديگري نيز در ديگر كشورها بدان بايسته مينمايد:
در اين نگاره كه از نيمه دوم هزاره سوم پيش از ميلاد، از آكاد به دست آمده است و اكنون در موزه بريتانيا است، نجات خداي خورشيد ديده ميشود .

و در اين نگاره كژدم مردان در برابر خداي آشور ديده ميشوند كه از هنر آشور و بابل بازمانده است و اكنون در موزه لوور است .

اين نگاره كه از سومر به دست آمده است پيكره يكي از خدايان سومري را نشان ميدهد كه مرد بالداري است اما جامه و بال وي همانند ديگر خدايان است. ()
از رويه 92 INANA queen of heaven and earth
و در اين نگاره خداي سومري را برفراز سر پادشاه پيروز ميبينيد.

از همان رويه 102
جاي هيچگونه گمان باز نمانده است كه اين نگاره زاده انديشه مردمان جهان باستان است و پس از دگرگونيهاي فراوان از راه آشور به ايران آمده است و تنها از دوران هخامنشيان است كه با گستره بيشتر و پيكره اي زيباتر بكار گرفته شده است .
اما در باره فروهر اين انديشه روا بوده و هست كه پس از مرگ به سوي اهورامزدا باز ميگردد، و از آن جا كه واژه اهورامزدا – كه خرد هستي بخش يا خرد جهان را ميرساند و بازگوي انديشه ايراني درباره جهان آفرينش است – آرام آرام به گونههاي اوهرمزد، اورمزد، هرمزد، هرمز درآمد چنانكه امروز نشانگر انديشه و چگونگي او نيست و تنها يك نام را ميرساند ... آرام آرام اين نيز در انديشه مردمان آمد كه جايگاه او آسمان است .
پس بايسته مينمود كه فروهر براي بازگشت به سوي او پرواز كند و اين نشانه پرواز، نشانه فروهر است و در تخت جمشيد دو نگاره ديگر ديده شده است كه نشانه اي از پيكر و سر و چهره در آن نيست. نگاره نخست پادشاهي در جنگ با شيران ديده ميشود كه فروهر اهورامزدا با فره ايزدي او را ياري ميدهد.

از رويه perspolis marq
ديگر نگاره اي است كه همين نشانه پرواز را در انجام يك آيين ديني باز مينمايد كه در آن موبد، هاون، هوم و آتش دان نيز ديده ميشود .

پس اگر در نگارههاي پادشاهان نشانه فروهر با سر و ريش و كلاه و جامه آمده است در اين آيين ديني فروهر ساده است و از آن تنها انديشه پرواز در گمان ميآيد .
اكنون اگر بپذيريم كه نشانه پرواز در آيين ديني برتر از نشانه پرواز در نگارههاي ديگر است ميبايستي اين نشان را بپذيريم و ما نيز آن را پديد نياورده ايم بلكه از زمان پيدايي همان نشان، اين يك نيز در ايران ديده شده است و به انديشه ايراني نيز نزديك تر است .
اكنون پس از اين همه گفتار جاي دو پرسش نيز ميماند :
بر بنياد نوشتههاي ديني همه مردمان از زن و دختر و كودك و مرد داراي فروهر اند پس آيا شايسته است كه فروهر زنان را نيز به گونه فروهر مردان، نشان دهيم؟ و آيا اين برابر با انديشه ايراني هست؟ كه هيچ جدايي و برتري ميان زن و مرد ننهاده است و در فروردين يشت نيز به فروهر همه زنان در كنار مردان درود فرستاده شده است!
فروهر پاك و بي آلايش است و هيچگونه پليدي و آلودگي و آرايش در آن نيست. آيا اين درست است كه در نشان آن كلاه و جامه و چين و ريش و آرايش بيايد ؟
بدين روي است كه گروه نويسندگان، نشان را با اين چهره براي ماهنامه برگزيده است و در سخن را در اين باره باز ميگذاريم تا اگر پژوهشهاي ديگر درباره فروهر با سر و كلاه و جامه انجام شده است، در ماهنامه به چاپ رسانيم .
[1]- در عربي بدان احساسات و ادراكات و انفعالات گويند. دركارنامه اردشير بابكان آن جا كه اردشير نگهبانان بت كرم را بيهوش ميكند چنين آمده است: ... اردشير پيش از آن، بت پرستان و كارفرمايان را به چاشت، مست و بي بوي كرده و خود با رهيكان (بندگان) خويش به پيش كرم شد ... در يادگار بزرگمهر بندهاي ١٢ تا ٥٦ برخي از نيروهاي ديگر همراه بوي و فروهر آمده است: خرد، هوش خيم (خصلت، فطرت، در واژه دژخيم هنوز زنده است )، خوي، خرسندي، اميد، دين، بوي و فروهر .
[2]- وير: حافظه، از فردوسي است در نبرد رستم و سهراب، آن جا كه سهراب نام رستم را ميپرسد:
بپرسيد نامش ز فرخ هجير / بگفتا كه نامش ندارم به وير
در بندهش هوش و وير و انديشه و هزوارش (سخنگويي) و دانش در كنار هم آمده است. (رويه ٧٧ متنهاي پهلوي مجموعه دستور هوشنگ)
[3]- نگاه كنيد به رويههاي ٥٨٤ تا ٥٨٦ يشتها دفتر يكم گفتار فروهر
[4]- بخش دوم واژه فْرَدا (دا) همانست كه امروز در زبان انگليسي day خوانده ميشود. اين واژه در پهلوي فْرَتاك بوده است كه اين گونه (تاگ) نيز در آلمان به جاي روز است. در پنجه پايان سال باستاني ارمنيان نيز يك روز به نام (لوسيناتاگ) بوده است كه چون بخش نخست آن لوسين = ماه است، نام آن روز، روز ماه بوده است و فردا بر روي هم پيش به سوي روز و روشنايي پس از سياهي شب را ميرساند .
[5]- اسرار التوحيد، رويه
========================
و اما نظر بنده در مورد فروهر
فروهر قبل از اینکه نشان زرتشت و زرتشتیلن باشد نشلن ایرانی بودن است چرا که به نظر می رسد این نشان به اشکال مختلف در تاریخ ایران می درخشد. به نظر بنده این نان از چند چیز تشکیل شده است. ابتدا از انسانی که در آن قرار دارد. البته با ظهور زرتشت تغییراتی در این فرم رخ داده و امروزه نیز تغییراتی اعمال می شود مثلا حلقه ای دور کمر انسان نشان می اندازند در حالیکه این حلقه نیست و خورشید است و از آنجائیکه ایرانیان نور را مقدس می دانستند (نه اینکه می پرستیدند) بنابر این بک گراند یا زمینه انسان همانا نور است که تمام زندگی او را احاطه می نماید. او کمانی در سک دست دارد که در برخی موارد به شکل حلقه نشان داده می شود و دست دیگرش که با آن نشان می دهد گفتمان می کند خالی است. نکته جالب توجه این است که دستی که خالی است و نشان می دهد در حال گفتمان است بالاتر از دست دیگر که کمان دارد قرار دارد و این اهمیت گفتمان را می رساند. چیزی که شباهت به بال دارد در واقع آسمان است که خورشید را نیز در بر دارد. این توضیحی در مورد شکل پیشین فروهر است.
چیز قابل توجه دیگری که می توان در مورد آن داد این است که امکان دارد در دوران باستان این یک نشان بوده که دور موبدان می انداخته اند تا نشان دهند او موبد است. این نشان را از گردن موبد می انداخته اند و برای آن نقش یک بال را که نماد پاکی است ادا می کرد چرا که در برخی موارد حتی این نشان بدون انسان نیز مشاهده می شود.و به دلیل نفوذ موبدان مذهبی در آن زمان نقش و نگارشان نیز در تاریخ بر جای مانده است.
گذشته از اینها آنچه هست این است که این نماد مربوط به ایرانیت است . شکل امروزین فروهر در واقع می تواند به چند مورد مشتق شود. بالهای او که همان آمال و آرزوهایش در رسیدن به کمال اند و پاهایش که دافعه ی این امراند و وی را به زمین وابسته ساخته از اوج گرفات و اعتلا باز می دارند. دور گردنش حلقه ای است که نشان چرخش چرخ و فلک و گردش روزگار است و...
جمهوری حیوانات
نمی دونم کتاب Animal Farm یا مزرعه حیوانات نوشته ی جورج اورول را که در فارسی به قلعه حیوانات توسط محمو فیروز بخت ترجمه شده است را خوانده اید یا نه. این کتاب که گفته می شود مخاطب و مظنون اصلی آن حکوومت کمونسیتی شوروی بوده در واقع کتابی کاملا سیاسی است که نویسنده با وصف حال حیوانات به شرح وقایع سیاسی در آن می پردازد.. این کتاب در واقع می تواند کاب انقلاب نامیده شود چرا که نگاهی بس شگرف از برخی انقلابها ارائه میدهد. برای عزیزانی که این کتاب را نخوانده اند ذیلا فحوا و مفهوم کلی ان را بیان می دارم.
داستان در مزرعه ای اتفاق می افتد که آقای جورج صاحب آن است و به نوعی برای حیوانات جیره بنده می کند و از آنها بیگاری می کشد همواره آنها از حال و وضعیت خود ناراضی اند و نمی دانند چگونه می توانند از ضر این انسان خلاص شوند. سالها می گذرد و آنها ظلم انسان را بر خود می بینند که هر روز و هر روز بیشتر احساسش می کنند. سر انجام میجر که یک خوک باهوش است همه را جمه کرده و از خوابی که دیده برای آنها سخن می راند از جامعه آرامانی که در ذهن دارد. او می گوید من زمانی که در خوکدانی خود هستم زمان بسیاری برای فکر کردن دارم. این گفتمان ها ادامه می یابد تا سر انجام حیوانات با اتحاد علیه آقای جورج شوریده و به دلیل اینکه در اواخر او به خوشگذرانی می پردازد و مزرعه را به حال خود وا میگدارد و به شهر و این ور و آنور برای خوش گذرانی هایش می رود حیوانات شوریده و بالاخره او و انسانها را از مزرعه می رانند. حالا مزرعه می ماند و حیوانات. آنها باهم جلسه می گیرند و جشن پیروزی می گیرند و همه ساله برای سالگرد ان نیز چنین می کنند. بالاخره انها قانون اساسی خود را می نویسند که مواد آن از این قرار اند:
1- هر کسی که روی دو پا راه می رود دشمن است.
2- هر کسی که روی چهار پا راه میرود یا دو بال دارد دوست است.
3- هیچ حیوانی حق پوشیدن لباس را ندارد.
4- هیچ حیوانی حق خوابیدن در بستر را ندارد.
5- هیچ حیوانی حق نوشیدن مشروب را ندارد.
6- هیچ حیوانی حق کشتن حیوان دیگری را ندارد.
7- تمام حیوانات باهم مساویند.
هفت فرمان حیوانات شکل می گیرد و این توسط خوک ها که قادر به نوشتن و خواندن اند روی دیوار نوشته می شوند. خوک ها به حیوانات نوشتن و خوندان و ساد می آموزد ولی بسیاری از آنها نمی آموزند و آنهایی هم که میآموزند کامل نیست.سپس آنها سرودی را که قبل از انقلاب می خواندند که نامش سرود (حیوانات سرزمین ما) بود. کم کم زمانی که ممتوجه شدند همه حیوانات قادر نبودند هفت فرمان را حفظ کنند قرار شد این فرمان را حفظ کنند:(دو پا بد چهار پا خوب).
مدتها گذشت. جیوانات
بسیار باهم مهربان بودند و هیچ جامعه ای در بیرون از مزرعه شان به ان خوبی
نبود.حیوانات دیگر خودشان مزرعه را در دست گرفته بودند و یک دولت تشکیل
داده بودند که به همه چیز نظم اده بود. هر کسی کار خود را می کرد. حالا
دیگر اوضاع فرق کرده بود. ناپلئون که یکی از خوک ها بود شده بود رهبر مزرعه
و همه به او احترام می گذاشتند.آنخا برای خود جمهوری تشکیل داده بودن و
ناپللئون شده بود رئیس جمهور آن. او همه چیز را کم کم به نفع خود تغییر
می داد و حیوانات بدون اینکه متوجه بشوند با ساده گی خود توضیحات احمقانه
و را قبول می کردند. مثلا او خودک هارا از بقیه جدا می کنند و خانه آقای
جونز را مقر خود می کند و به حیوانات می گوید ما چون رهبر شماییم مجبوریم
در جای بهتری بخوابیم و چیزهای خوبی بخوریم تا بتوانیم بهتر رهبری
کنیم.حیوانات هم که نمیخواهند حکومت آقای جونز تکرار شود کنار می آیند
غافل از اینکه این وضعیت هر روز بد و بدتر می شود. تا جایی که یک بار سر
می زندد تا بیینند دستوران هفت گانه چه می گوید در کمال تعجب این جله را
می بینند(همهم حیوانات برابرند ولی برخی برابرترند)
یک روز ناپلئون می گوید شنیده ایم تعدادی از حیوانات خیانت کرده و به اسنوبال (یکی از خوک هایی است که در جریان تکوین حکومت نقش اساسی داشته و صادقانه کار می کرده و حالا دیگر غیبش شده) خبرهایی رسانیده اند. او به حیوانات می گوید اسنوبال به مزارع کناری پناه برده یعنی به انسان ها غافل از ایکه خود او بلایی سر او آورده که حیوانات هیچ موقع حقیقت را در نمی یابند. عده ای از حیوانات اعتراف می کنند که کارهایی کرده اند و هر کدام از آنها که اعتراف می کنند اعدام می شوند آنقدر که لاشه های آنها جلویی ناپلئون به بلندی جمع می شود. وقتی حیوانات می گویند که نباید حیوانی حیوانی را بکشد جواب می دهد این آخرین مرحله انقلاب ما بود که خائنین باید اعدام می شدند و حال کامل شد.
یکی دو تا از حیوانات مشکوک میشوند و می گویند برویم و به فرامین هفت گانه نگاه کنیم
که ناگاه می بینند(هیچ حیوانی در شرایط عادی حق کشتن دیگری را
ندارد).سالها می گذرد تا اینکه ناپلئون تصمیم به تجارت با انسان می گیرد.
حیوانات دیگر هر آنچه او بگوید می پزیرند او حتی یک الاغ را که بسیار برای
مزرعه زحمت می کشید فذوخته برای خود و کاخ نشینانش مشروب می خرد و همزمان
فرامین را به نفع خود با اضافه کردن چند کلمه تغییر می دهد. یک شب در خوک
ها بیرون آمده و همه روی دو پا راه رفتن را یاد می گیرند. و یکی از
حیوانات با دیدن این صحنه می گوید:(چهار پا خوب،دو پا بهتر،چهار پا خوب،دو پا بهتر).شب
همان روز در خانه شان با انسان ها جسن می گیرند. حیوانات با شنیدن سرو
صداهای عجیب پشت پنجره رفته و داخل را مبنگرند که خوک ها مانند مردان
ایستاده و لیوان گیلاس را به سلامتی به لیوان مردان می کوبند. حیوانات از
خوک به ادم و از آدم به خود نگاه می کنند . انگار نمی دانند کدام،کدام است.
دشمن، خشکسالی و دروغ
زمانیکه این نیاز از زبان کسی که جانش و قلبش برای ایران می تپد خوانده می شود چه بر ذهن متواتر میشود جز این که این شخص عاشقانه وطنش را می پرستد، جز اینکه او هر آنچه را خواهد میتواند بر دل براند. این دعا چنان مفاهیم عمیقی در خود دارد که در عین کوتاهی حاوی دنیای از کلمات و مفاهیم درخور است.
دشمن، خشکسالی و دروغ
دشمن:
آنچه که موجب می شود ایران عزیزمان به خطر بیفتد و مرزهایی که آرش کمانگیر برایشان جان داد زیر یوق و یورش قرار گیرد دشمن است. دشمن با حمله به این خاک مقدس که نیای همه ماست و جانمان را بدو دوخته ایم می تواند ما را از خودمان بگیرد. پس دشمن خاک ما برایمان خیلی خطرناک است.
خشکسالی:
دومین دشمن خشکسالی است که می تواند جسم ایرانیان را از آنان بگیرد. اقتصادشان را بمیراند و آنان را نیز چنین. بنابر این ما باید اجازه ندهیم خشکسالی فلجمان کند. باید صنعت، گردشگری، هنر و انسانیت داشته باشیم. خشسکالی هم می تواند آبی باشد هم نفتی. مهم این است که خشکسالی به این کشور نیاید. خشکسالی به این کشور نیاید نه این که هرگز با خشکسالی مواجهه نشویه نه، بلکه خود را در شرایطی از لحاظ فناوری قرار دهیم که خشکسالی بر ما تاثیری نداشته باشد.
دروغ:
بزرگترین مشکل و دشمنی که می تواند روان هر انسانی را از پای بیندازد دروغ است. دروغ اگر گفته آید پالودنش کاری است بس دشوار و گاه عبث. اگر ایرانیان به دروغ عادت کنند (چنان که امروز شرایط بد کشورمان سبب شده) دیگر راه فراری برایشان باقی نمی ماند. بزرگترین دشمنی که هر ایرانی را تباه می تواند سازد دروغ است.
و برای همین بود که داریوش بزرگ چنین دعایی کرد و رهروانش نیز چنین. کورش و داریوش بزرگ روانی بس عالی داشته اند.
بیایید چون آنها باشیم و رخصت ندهیم تا دعاهایشان از بین بروند.
منم كورش،شاه جهان،شاه بزرگ،شاه توانمند،شاه بابل،شاه سومر و اكد،شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجيه،شاه بزرگ،شاه بزرگ...نوه كورش، شاه بزرگ... نبيره ي جيش پيش،شاه بزرگ...
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه ي مردم گام هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خدا بزرگ دل هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد...زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي واراد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه مقدسش قلب مرا تكان داد... من براي صلح كوشيدم.
من برده داري را بر انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند وآنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد... او بركت و مهرباني اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم...
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاي خود بازگرداندم.
همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاههاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل هاشان شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستين شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مردوك بگويند "به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي دارد و پسرش كمبوجيه،جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.".
من براي همه مردم جامعه اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.
از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.
الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )
به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.
این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.
مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.
زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.
شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟
تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟
آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟
یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟
شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.
من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.
این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.
آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.
یزدگرد سوم ساسانی




